فريد الدين العطار النيسابوري
260
منطق الطير ( چاپ عكسى ) ( فارسى )
الحكاية و التمثيل در برِ شيخى ، سگى مىشد پليد * شيخ از ان سگ هيچ دامن در نچيد سايلى گفت « اى بزرگِ پاكباز * چون نكردى زين سگ آخر احتراز ؟ » گفت « اين سگ ظاهرى دارد پليد * هست آن در باطنِ من نا پديد آنچه او را هست بر ظاهر عيان * اين دگر را هست در باطن نهان چون درونِ من چو بيرونِ سگ است * چون گريزم زو كه با من هم تگ است ور پليدىِ درونت اندكىست * صد نجس بيشى كه اين قلّه يكىست گر چه اندك چيزت آمد بندِ راه * چه به كوهى باز مانى چه به كاه . » الحكاية و التمثيل عابدى بودهست در وقتِ كليم * در عبادت بود روز و شب مقيم ذرّهاى ذوق و گشايش مىنيافت * ز آفتابِ سينه تابش مىنيافت داشت ريشى بس نكو آن نيك مرد * گاه گاهى ريش خود را شانه كرد